آبی كه برآسود


ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستم

هیچ نه معلوم شد آه که من چیستم

موج ز خود رفته ئی تیز خرامید و گفت

هستم اگر میروم گر نروم نیستم

اقبال لاهوری


آبی میان جو روان آبی لب جو بسته یخ

آن تیزرو این سست رو هین تیز رو تا نفسری

دیوان شمس - مولانا


موجیم که آسودگی ما عدم ماست

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

ما را که بتزویر و حیل نیست سر و کار

آن صید حلالست که در دام نگیریم

کلیم همدانی


آبی كه برآسود زمينش بخورد زود

دريا شود آن رود كه پيوسته روان است

…

از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود

گنجی است که اندر قدم راهروان است

هوشنگ ابتهاج


پست های این مجموعه